سيد محمد باقر برقعى

194

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

اى بىوفاى دهر ، عجب زشت باطنى ؟ ! * پيدات چركِ باطن پنهان نبود و هست « در تاج » خواب بود و خيالى بهار عمر * در پيش رو نهيب زمستان نبود و هست خاكسار دلم به رهگذرش خاكسار را ماند * مسافرى كه سراپا ، غبار را ماند به كام عاشق خود ، گاه هست و گاهى نيست * به شيوه ، دلبر ما روزگار را ماند چه برده‌اى ؟ دل ما را ، تو نيز مىبازى * كه زندگانى انسان قمار را ماند به ضرب سنگ كدورت نشايد آلودن * دلى كه پاك‌تر از چشمه‌سار را ماند چراغ خانهء من باش اى سرآمد حسن * كه روز روشنِ من ، شام تار را ماند تو راحت دل « در تاج » مىتوانى بود * بيا وجود تو ، صد شاهكار را ماند تجاهل عارف دلدار چو ديروز چرا نيست ؟ ندانم * از چيست ندانستم و با كيست ؟ ندانم در مىزنمش ، وا نكند در چه شد او را ؟ * گر هست يقين خفته ، و گر نيست ؟ ندانم آميخته با آب‌وهوا حسرت و اندوه * بى اين دو توان بود و توان زيست ؟ ندانم گر دفتر گل ، تر نشد از شبنم دوشين * در باغ ، چه كس اين همه بگريست ؟ ندانم « در تاج » ز ساقى طلبيد آبى و نوشيد * اين آب كه زد آتشمان چيست ؟ ندانم تصوير ماهى رها در آينه ماه مىكشم * آخر تو را به صورت دلخواه مىكشم رويى هزار مرتبه بهتر ز روى حور * مستور در حرير سحرگاه مىكشم خود را براى خاطر يك‌لحظه ديدنت * چشمى هميشه دوخته بر راه مىكشم تا بنگرى كه عشق تو با هستىام چه كرد * توفان نوح تاخته بر كاه مىكشم دل را كه بركشيد سر از سايه‌سار عقل * مرغى ز اشتباه خود آگاه مىكشم